سارینا و سامیار (فرشته های كوچولو )
زندگینامه سارینا و سامیار
سامیار در پایان یک سالگی با قد ۸۰ و وزن ۶۰۰/۱۰
سارینا هم یک ماه مونده تا پایان سه سالگی ولی الان باقد ۹۱ و وزن ۵۰۰/۱۳ البته با این مریضی که گرفت فکر کنم ۱۳ هم به زور باشه چون آب شد
قبل از اومدن مهمونها


کیک تولدشون

سامیار هم تا نشست بغل کیک که عکس بگیره دو دستی رفت تو کیک و این شد به همین دلیل پسرم یه عکس تر و تمیز هم با کیک تولدش نداره


اینم سارینا که خیلی حال نداشت به خاطر همین گل سرشو از سرش در آورده بود زیر چشم بچمم پشه زده


وقتی سارینا دید داداشش دو دستی رفته تو کیک و داره حال میکنه زودی اومد تا از قافله عقب نمونه

سارینا هم یه وقتایی میومد اینطوری میخندید و خوش میگذروند یک هو غیب میشد و بی حال یه گوشه میافتاد

عاشقتونم بخدا کوچولوهای زیبای من انشالله همیشه سالم و سلامت باشید
الان یک سال از این ماجرا و اضطراب و نگرانی گذشته وقتی به عقب برمیگردم باورم نمیشه این من بودم که تونستم این شرایط رو تحمل کنم این من بودم که ... وای فکر میکنم منم با پسرم بزرگ شدم
درسته امروز پسر کوچولوی من یک ساله شد و من خیلی خیلی خوشحالم که الان در کنارمه تو این یک سال پسر کوچولوی من از یه نوزاد کوچولو به یه مرد کوچک تبدیل شده به راحتی راه میره و واسه خواهرش گردن کشی میکنه ۶ تا دندون داره و کلی خواستنی تر شده
پسرم تولدت مبارکککککککککککککککککک
اینم آخرین عکس پسرم

اینم یه عکس با خواهرش سارینا جون

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تندماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانمازترمه ی مادربزرگ
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
فکرقاشق زدن دخترناز چشم سیاه
شوق یک خیز بلنداز روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عیدمدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
اینم یه عکس زورکی با سفره هفت سین ۱۳۹۰

سال نو همگی مبارککککککککککککککککک
من از پنج شنبه صبح که از خواب پا شدم احساس سرما خوردگی کردم به شدت سردم بود میخواستیم اونروز بچه ها رو بزاریم پیش مامانمو بریم با آقای پدر خرید که من سرما خورده بودمو رفتیم خونه مامانم افتادم تو رختخواب تا حالا اینجوری سرما نخورده بودم بدترین نوع سرما خوردگی بود سردم بود و بدنم درد میکرد خلاصه که از پنج شنبه تا امروز که دوشنبه باشه افتاده بودم تو رختخواب از بدشانسی پسر کوچولوی حساسم هم از من گرفت با تمام مراعاتای که کرده بود شنبه شب تا صبح تو تب میسوخت و به هیچ عنوان تبش پائین نمیومد برف هم قطع نمیشد اصلا"نمیشد ماشین رو در آورد بیرون تا ببریمش دکتر بنده خدا مامانم به زور به من میگفت تو بخواب من هستم چقدر قشنگه مادر داشتن تو این مریضی سختم تازه فهمیدم که چقدر عاشقمممممممممممم عاشق تمام کسانی که هروزم باهاشون یا با فکرشون سپری میکنم
من عاشق خدام عاشقشم بخاطر اینکه هر وقت نادیده میگیرمش باز بهم حال میده اگر بهم درد میده در کنارش خانوادمو داده که همه جوره در کنارم هستن و تحمل درد برام آسون میشه
من عاشق مادرمم بخاطر مادر بودنش بخاطر مقدس بودنش بخاطر اینکه برای من مادر ه برای بچه هامم مادره بخاطر اینکه همیشه از خودش مایه میزاره تا دختر کوچولوی دیروزش که الان خودش مادر شده وقتی پیششه هنوز دختر کوچولو باشه
من عاشق پدرمم بخاطر صبوریش بخاطر اینکه وقتی موقع غذا خوردن میشه سامیار و بغل میکنه راه میبره تا من بتونم راحت غذامو بخورم در نهایت جدیت دلی پر از احساس داره بخاطر اینکه هنوز محافظمه مثل یه پدرررر
من عاشق همسرمم به خاطر مهربونیش به خاطر دله صافش به خاطر اینکه تا جایی که از دستش بیاد برای رفاه من و بچه هاش تلاش میکنه
من عاشق بچه هامم به خاطر دنیایی پاکککککک کودکانشون بخاطر لبخندهای که بدونه بهونه نثارم میکنن
من عاشق برادرامم بخاطر اینکه همیشه سعی کردن حق برادری رو بجا بیارن هر چند سخت
من عاشق دوستانمم بخاطر اینکه با شادیهای من لبخند به لبشون میاد با ناراحتیهای من اشک به چشماشون
من عاشق تمام کسانی هستم که لحظه ای از زندگی من هستن
ایییییییییییییییییییی خدا من پرم از عشق
سامیار چون یخورده سرما خورده بود با خودم نبردم ولی جاش حسابی خالی بود بچم
اینم چند تا عکس از سارینا تو قرار جمعه

سارینا قاطی پسرا



سارینا و نیلا

سارینا و الینا

اینم یه عکس از سارینا موقع برگشت به خونه که از فرط خستگی غش کرده

اینم یه عکس از دوتا فرشته های من که ربطی به قرار نداره
اینجا صبحه زوده و آماده شدن برن مهد کودک


مامان جون تعجب نکن دارم عکس میگیرم ازتون

وقتی بخوان بیان تو رختخواب مامان و بابا بخوابن ما رو فراری بدن

تو سرزمین عجایب و ذوق کردنشون سوار بر چرخ و فلک

اینم شادی عظیم سامیار وقتی سوار چرخ و فلکه

وقتی جفتشون برن تو خونه ای بازی سارینا جا کم میاد دیگه

شب یلدا خونه دوستمون اینم آوینا کوچولو (صاحب خونه ای که لم داده رو پای مهمون )

اینم سارینا -آوینا -سامیار

وقتی سامیار کوچکتر بود

خدایاااااااااامنو ببخش برای داشتن نعمتهای که به خاطر تنیلیم و خودخواهیم ازت خرده گرفتم شکرت شکرت شکرت
| Design By : Pichak |


